دعای فرج

زندگی نامه ی عباس یمینی شریف

عباس یمینی شریف در سال 1298 در تهران دیده به جهان گشود . وی تحصیلات خود را در رشته ادبیات و آموزش کودکان به کمال رساند وی اولین سر دبیر مجله های « بازی کودکان » و « کیهان بچه ها » و موسس دبستانهای روش نو و از بنیانگذاران شورای کتاب کودک و برنده جوایز متعدد در ادبیات کودک بود بیش از سی اثر به صورت شعر و داستان به چاپ رساند وآثار متعدد چاپ نشده ای نیز بر جای گذاشت

عباس یمینی شریف از شاعرانی است که در سراسر عمر پربار خود برای کودکان با زبان پاک و آهنگین شعر و ترانه سرود . او در خانواده ای که به شعر و ادب علاقه مند بودند رشد یافت و تحت تاثیر محیط ادبی با شعر بزرگان ادب فارسی از جمله حافظ و سعدی و مولوی آشنا شد و به سبب آشنایی خانوادگی با فرخی یزدی با شعر او انس و الفتی پیدا کرد .

یمینی شریف سرودن شعر برای کودکان را با تشویق استادان دانشگاهی بطور جدی ادامه داد و در سال 1321 اولین شعر او در روزنامه ای به نام نونهالان برالی کودکان و نوجوانان به چاپ رسید و سپس اشعارش در مجله سخن چاپ گردید .

در سال 1324 اشعار او وارد کتابهای درسی شد و تا کنون نیز زینت بخش این کتب است .

با توجه به اهمیت ادبیات کودکان و از آنجایی که زیربنای تحولات ذهنی و فکری و اجتماعی و علمی آینده کشوری است یمینی شریف سعی نمود که ادبیات کودک را بخصوص در زمینه شعر به شکلی علمی و مطابق با روحیات کودکان با زبانی ساده و گیرا و خوش آهنگ تعالی بخشید . باید توجه کرد ساختن اشعار برای کودکان که به ظاهر آسان مینماید کاری دشوار و حساس هست و یمینی شریف در این ضمینه کاملا موفق بود او شعر کودک را نه تنها از لفظ بلکه از حیث معنی و مضمون ساده و گویا متناسب با فهم و تصور کودکان سرود یمینی شریف با جدیت و پشتکار شعر کودک را از حالت ترجمه اشعار کودکان خارجی در آورد و به شکلی موزون و هماهنگ با روحیه و فطرت کودکان ایران سازگار ساخت

وی با پیگیری و مداومت پنجاه ساله خویش توانست شعر و ادبیات کودکان را با زبانی شیرین و ساده و با مضمونهایی آموزنده و پاک و قالبهایی مناسب و آهنگین رسمیت بخشد و راه را برای رهروان ادبیات کودک همار سازد

آثار:

  1. آواز فرشتگان
  2. نیم قرن در باغ شعر کودکان
  3. گربه های شیپورزن
  4. دو کدخدا
  5. بازی با الفبا
  6. فری به آسمان میرو
  7. آوای نوگلان
  8. در میان ابرها
  9. گلهای گوناگون
  10. آه ایران عزیز
  11. داستان خر و خرکچی
  12. خانه باباعلی
  13. جدال در پرتگاه توچال
  14. فارسی زبان ایرانیان
  15. و ....

روز بیست و هشتم آذر ماه ۱۳۶۸، عباس یمینی شریف، شاعر و نویسنده کودکان ایران، دیده از جهان فرو بست. با درگذشت او ادبیات کودکان یکی از برجسته ترین خادمین خود را از دست داد.برای شادی روحش صلوات



پرنده کوچولو در جنگل

پرنده کوچولویی در جنگل

 



قصه کودکانه, قصه کودک, داسنتانهای کودکانه, داستان برای کودکان, سرگرمی کودک

فصل زمستان آمده بود. همه ی پرندگان به سمت جنوب پرواز کرده بودند، چون هوای جنوب گرم تر بود و توت هایی زیادی برای خوردن داشت. اما یک پرنده ی کوچولو جا مانده بود و به سمت جنوب نرفت، زیرا بالش شکسته بود و نمی توانست پرواز کند. او تنها و بی کس در هوای سرد و برفی  گیرافتاده بود. در آن طرف کوه جنگلی دید، هوای جنگل گرم تر بود و او آن جا می توانست از درختان تقاضای کمک کند.

ابتدا او به درخت فان رسید، پرنده به درخت گفت: درخت فان زیبا، بالم شکسته و دوستام به جنوب رفتن. می تونی بین شاخه هات منو جا بدی تا دوستام برگردن؟

درخت فان جواب داد " نه، چون ما تو جنگل بزرگ خودمون هزار تا پرنده داریم و باید به اون ها کمک کنیم. من نمی تونم برات کاری کنم."

پرنده کوچولو به خودش گفت "درخت فان خیلی قوی نیست و شاید نتونه از من مراقبت کنه. من باید از درخت بلوط کمک بخوام."  به خاطر همین پرنده کوچولو پیش درخت بلوط رفت و گفت "درخت بلوط بزرگ شما خیلی قوی هستید، اجازه می دید که من تا فصل بهار که دوستام برمی گردن بین شاخه هات زندگی کنم؟"

درخت بلوط فریاد زد "تا فصل بهار!خیلی زیاده. تا اون موقع معلوم نیست چه بلایی به سرم میاری. پرنده ها همیشه دنبال چیزی برای خوردن می گردند و تو هم ممکنه تمام بلوطای منو بخوری."

پرنده کوچولو با خودش فکر کرد "شاید درخت بید با من مهربون تر باشه." و به درخت بید گفت "درخت بید مهربون، من بالم شکسته، نتونستم با دوستام به جنوب برم. می شه تا فصل بهار ازم مراقبت کنی؟"

اما درخت بید اصلاً مهربان نبود، بلکه با غرور به پرنده کوچولو گفت "من تو رو نمی شناسم و ما بیدها هیچ وقت با پرنده هایی که نمی شناسیم صحبت نمی کنیم. درخت های مهربونی توی جنگل هستند که به پرندهای غریبه پناه می دند فوراً از من دور شو."

پرنده کوچولوی بیچاره نمی دانست چه کار کند. بالش درد می کرد اما شروع به پرواز کرد. قبل از این که خیلی دور شود صدایی شنید. اون صدا گفت "پرنده کوچولو کجا می ری؟"

پرنده که خیلی ناراحت بود گفت "نمی دونم، ولی خیلی سردمه."

درخت صنوبر با مهربانی گفت "بیا اینجا پیش من، من از تو مراقبت می کنم."

" تو می تونی روی گرم ترین شاخه ی من زندگی کنی تا دوستات برگردن."

پرنده کوچولو با خوشحالی پرسید "شما به من اجازه می دید روی شاخه هاتون زندگی کنم؟"

درخت صنوبر مهربان گفت "بله،اگر دوستات از اینجا رفتن، حالا ما درختا باید بهت کمک کنیم. این شاخه های من کلفت و نرمند. می تونی بیای روی اون زندگی کنی."

درخت کاج مهربان گفت "شاخه های من خیلی کلفت نیستند، ولی بزرگ و قوی اند، من می تونم تو را از بادها حفظ کنم."

درخت سرو کوهی کوچولو گفت "منم می تونم از توت هام بهت بدم تا بخوری."

بنابراین درخت صنوبر به پرنده کوچولو خانه داد، درخت کاج اونو از بادها حفظ کرد و درخت سرو کوهی بهش غذا داد. بقیه ی درخت ها به پرنده کوچولو کمکی نکردند و اونو از خودشان دور کردند.

صبح روز بعد تمام برگ های سبز و زیبای درختان روی زمین ریخته بودن، چون بادی تند از طرف شمال شروع به وزیدن کرد.

باد سرد پرسید "من باید برگ تمام درختان را از روی شاخه هاشان جدا کنم؟"

پادشاه جنگل گفت "نه،به برگ درخت هایی که با پرنده کوچولو مهربون بودند کاری نداشته باش."

به خاطر همین درختان کاج، سرو و صنوبر در تمام فصل ها برگ دارند.

tebyan.ne